دلتنگ آسمان

گاهی باید بی رحم بود

نه با دوست

نه با دشمن

که با خودت!!

و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی

بر صورتت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط سایبان نظرات () |

چه خوشم از اینکه هستی

چه خوشم ز این مدارا

من و سرکشی ، سرشت است

تو چه ناز می خرامی

تو بسان یک غزالی

که کنار رود خسته

سر خویش فرود آری

به نگاه چشم زیبات

که خروش موج خوابد

تو بگو قصه گویم

که خوش است چنین آهنگ

به سرودنت نیازمند

1/3/91

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط سایبان نظرات () |

توکه فرمان نگا ت آتش بود                        

تو که  فرجام  نگا ت با من بود

توکه آغاز نبودی و دلت با من بود

شب نشینی و غمت با من بود

تو که  پنجره  باز دلت، بر من بود

 شور و احساس  خوشت بر من بود

کم پشت  حریر دل خود  پنهان  شو

بگذارتا رد بشود، پشت دل من پنهان شو

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط سایبان نظرات () |

چه کودکانه دروغ می‌گویی 

 چه بی‌رحمانه باور می‌کنم 

کاش باران بگیرد!  

 (رضا کاظمی)

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط سایبان نظرات () |

تقدیم  به مادرم

و تمامی بغض های فرو خورده اش

 

این شعر از تمامی زن شرم می کند

از بو سه ای که قلب مرا نرم می کند

از برف گیسوان تو تا بخت تیره ام

تصویر چشم های تو و چشم خیره ام

وقتی تمام کودکی ام رو به روی توست

گویی تمام بغض زمین در گلوی توست

مادر میان خواب صدا میزنم تو را

حالم بد است!  غصه نخور ، نه! نگو چرا

در دست پُر سخاوت تو گریه می کنم

با هر چروک صورت تو گریه می کنم

زُل می زنم به عکس کجت روی طاقچه

تن می دهم به عطر تنت توی باغچه

من را ببخش ، شیره جانت مکیده ام

من را ببخش اگر که غمت را ندیده ام

شب های گریه های من و بوسه های تو

شادی نصیب من شد و پیری برای تو

«زیر پناه چادر گلدار نیمه باز

از گریه های قایمکی بین هر نماز»

از دردهات هرچه بگویم بدان کم است

«سلطان غم» که نیست ، نه! «مادر» خود «غم» است!

کامران محمدی 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط سایبان نظرات () |

گاهی وقت ها دلم میخواهد اواز بخوانم

سوت بزنم

لی لی کنم

بپرم تا دستم به یک توت قرمز برسد

توی کوچه بازی کنم

دوچرخه سوار شوم و

به جای باز کردن ِ در با کلید، سنگ بزنم به شیشه ...

حیف! نمیشود

کودک درونم خسته شده از خانومی

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط سایبان نظرات () |

چگونه روم وقتی که رنج کشید برای آمدنم

برید زخویش تا که ببینم رخم میان تنم

میان درد می سوخت و اشک می ریخت

به وقت آمدنم خندید همزمان که اشک می ریخت

به لطافت فشرد  ونشاند لبانش به گونه ام

پرواز کرد هر آنچه ز ترس بود درون سینه ام

دیگر مرا بس است ز لطف

باقی هر آنچه است کرامت است

23/1/91

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط سایبان نظرات () |

قتیل ضربت عشق از سنان نیندیشد   اسیر قید محبت ز جان نیندیشد
حریق آتش مهر از دخان نیندیشد   غریق بحر مودت ز سیل نگریزد
مقیم خانه‌ی رندی ز خان نیندیشد   شکار دانه‌ی هستی ز دام سر نکشد
ز های و هوی سگ پاسبان نیندیشد   ز های و هوی رقیبان چه غم که شبرو عشق
که گرگ چو بره برد از شبان نیندیشد   گرم تو صید شوی گو حسود جان میده
فغان برآرد و از باغبان نیندیشد   چو گل نقاب برافکند بلبل سحری
کسی سپه شکند کو ز جان نیندیشد   ز نوک ناوک چشمت چه غم که در صف عشق
که هر که ره زند از کاروان نیندیشد   ترا که غارت دل می‌کنی چه غم ز کسی
مگر کسی که ز جان و جهان نیندیشد   کرا به جان جهان دسترس بود هیهات
ز شور بلبل فریاد خوان نیندیشد   نسیم باد صبا چون بگل در آویزد
دوا تواند و زان ناتوان نیندیشد   چه سست مهر طبیبی که درد خواجو را

 خواجوی کرمانی

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط سایبان نظرات () |

Design By : Pichak